سلامی به شاهزاده خانم آفتابی
جولای 24, 2008 by تورج عاطفبهزاد دو ست عزیز م در مر داد ماه دو تو لد دارد میلاد این پسر مر دادی سالها است که در گر متر ین ماه سال جشن گر فته می شو د اما این مر داد بر ای او تو لد دیگر ی نیز هست شاهزاده خانم قصه عشق و شعر و زیبائی ز ند گیش با او آغاز و تو لد دیگری را در جشن یگانگی جشن خو اهند گر فت و حال و هو ای این شاد مانی را بخو بی در پست او مشاهده می توان کر د این حال و هو ا مرا به یاد میلادی مر بو ط به گذ شته نه چندان دور و لی بسیار دو ر از امر و ز انداخت میلاد ی که در یک جشن دو نفر ه د و با تر نمهای فر و غ جشن گر فته شد خو ب به یاد دار م شاهزاده خانم قصه عشق آن میلاد این ترانه را ز فر و غ و به نیت میلاد خو اند صدای آرام او را همچنان در ذهن و قلبم حک کر د مر د مکهای قهو ه ای او این تر نمها را دنبال می کر د و لبهای زیبایش چنین میخو اند
به آفتاب سلامی دو باره خو اهم داد
به جویباری که در من جاری است
به ابر ها که فکر های طویلم بو دند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصلهای خشک گذر می کر دند
…………………
و بر استی در آن هنگامه که خشکی اطرافمان که همه از نفر ت و دو ر و ئی و تلخ اندیشیها بو د سپیدار های باغ عشق ما چه آسان ر شد می کر د ند سپیدار های عشق ما که عشق را به تمامی به نمایش می گذاشتند عشق فرا تر از زمان و مکان و اطرافمان بود عشق به همدیگر ما این گو نه بود میل به بخشیدن - ایثارگری و هم دردی و درک سریع و تلاش برای برآوردن خو استه ها و محبت دو طرفه و…را به نمایش می گذاشت عشق به بزرگتر هایمان را به صور ت احترام نمایش می دادیم و عشق به پر نده های کو چکی که به بالهای ما آویخته در پناهمان بو دند را با خیر خو اهی و مهر نشان می دادیم ولی شلاق هو لناک اتفاقهای روز گار بد گو نه به ما نو اخت و طعم هجر را مهمان ما کر د آن گو نه که فر و غ مهمانمان کر د
کلاغها آمدند و این کلاغه این گو نه بودندو بانو گفت د
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
بر ای من به هدیه می آور ند
به مادرم که در آینه زندگی می کرد
وشکل پیری من بود
نفرت زآن راهیان اندک هم قفسی به ار مغان گر فتیم نفر تی که برای ما پر خاشگری و بی احترامی و خشو نت و ستیزه جوئی وحسادت را ار مغان دادند آنانی که به بزرگتر هایمان طعم ترس را با چاشنی نفر ت و به جو جه های بال شکسته ما تحقیر به ار مغان آو ر دند دیگر تو لد دیگر شهریور ماه را از یاد بر دیم ما از نفر ت این هم قفسی ها هجر را به آغوش کشیدیم و…
وحالا می اندیشم شاهزاده شعر و عشق زندگیم چه می کند؟ و من این شعر را زمز مه می تو اند بکند
میآیم میآیم میآیم
و آستانه پر عشق می شود
ومن در آستانه به آنهائی که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پر عشق ایستاده سلامی دوباره خو اهم داد
و حالا من به همه آنهائی که چو ن بهزاد و شاهزاده خانم رو یاهایش دو ست دارند و عاشق هستند سلامی دگر خو اهم داد و به آن دختری که رو ز گار عشق را از او ر بو ده سلامی دو باره در آستانه پر عشق می دهم سلامی از جنس آفتاب مهر و عشق










