سلامی به شاهزاده خانم آفتابی

جولای 24, 2008 by تورج عاطف

بهزاد دو ست عزیز م در مر داد ماه دو تو لد دارد میلاد این پسر مر دادی سالها است که در گر متر ین ماه سال جشن گر فته می شو د اما این مر داد بر ای او تو لد دیگر ی نیز هست شاهزاده خانم قصه عشق و شعر و زیبائی ز ند گیش با او آغاز و تو لد دیگری را در جشن یگانگی جشن خو اهند گر فت و حال و هو ای این شاد مانی را بخو بی در پست او مشاهده می توان کر د این حال و هو ا مرا به یاد میلادی مر بو ط به گذ شته نه چندان دور و لی بسیار دو ر از امر و ز انداخت میلاد ی که در یک جشن دو نفر ه د و با تر نمهای فر و غ جشن گر فته شد خو ب به یاد دار م شاهزاده خانم قصه عشق آن میلاد این ترانه را ز فر و غ و به نیت میلاد خو اند صدای آرام او را همچنان در ذهن و قلبم حک کر د مر د مکهای قهو ه ای او این تر نمها را دنبال می کر د و لبهای زیبایش چنین میخو اند
به آفتاب سلامی دو باره خو اهم داد
به جویباری که در من جاری است
به ابر ها که فکر های طویلم بو دند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصلهای خشک گذر می کر دند
…………………
و بر استی در آن هنگامه که خشکی اطرافمان که همه از نفر ت و دو ر و ئی و تلخ اندیشیها بو د سپیدار های باغ عشق ما چه آسان ر شد می کر د ند سپیدار های عشق ما که عشق را به تمامی به نمایش می گذاشتند عشق فرا تر از زمان و مکان و اطرافمان بود عشق به همدیگر ما این گو نه بود میل به بخشیدن - ایثارگری و هم دردی و درک سریع و تلاش برای برآوردن خو استه ها و محبت دو طرفه و…را به نمایش می گذاشت عشق به بزرگتر هایمان را به صور ت احترام نمایش می دادیم و عشق به پر نده های کو چکی که به بالهای ما آویخته در پناهمان بو دند را با خیر خو اهی و مهر نشان می دادیم ولی شلاق هو لناک اتفاقهای روز گار بد گو نه به ما نو اخت و طعم هجر را مهمان ما کر د آن گو نه که فر و غ مهمانمان کر د
کلاغها آمدند و این کلاغه این گو نه بودندو بانو گفت د
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
بر ای من به هدیه می آور ند
به مادرم که در آینه زندگی می کرد
وشکل پیری من بود

نفرت زآن راهیان اندک هم قفسی به ار مغان گر فتیم نفر تی که برای ما پر خاشگری و بی احترامی و خشو نت و ستیزه جوئی وحسادت را ار مغان دادند آنانی که به بزرگتر هایمان طعم ترس را با چاشنی نفر ت و به جو جه های بال شکسته ما تحقیر به ار مغان آو ر دند دیگر تو لد دیگر شهریور ماه را از یاد بر دیم ما از نفر ت این هم قفسی ها هجر را به آغوش کشیدیم و…
وحالا می اندیشم شاهزاده شعر و عشق زندگیم چه می کند؟ و من این شعر را زمز مه می تو اند بکند
میآیم میآیم میآیم
و آستانه پر عشق می شود
ومن در آستانه به آنهائی که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پر عشق ایستاده سلامی دوباره خو اهم داد
و حالا من به همه آنهائی که چو ن بهزاد و شاهزاده خانم رو یاهایش دو ست دارند و عاشق هستند سلامی دگر خو اهم داد و به آن دختری که رو ز گار عشق را از او ر بو ده سلامی دو باره در آستانه پر عشق می دهم سلامی از جنس آفتاب مهر و عشق

نهال سیب باغچه ات را بنگر

جولای 23, 2008 by تورج عاطف

چشمها را به آن سو ی می دو ز د گو ئی در این حو الی همه دیدنیها را بر ده اند گو ئی تنها در دو ر و آن سو ی ناخو د آگاه است که می تو ان دید و شنید و گفت و بو ئید و لمس کر د آن دو ر ها سبز ه ها سبز تر ند ؟ این شو خی سالهای دو ر ما بو د که چگو نه زآن سو ی دو ر ها بو ی خو ش آید و هیچگاه نتو ان بو ی سیب باغچه خو د را بر بر گر فت سیب شیر ین باغچه را گاز ز د به آن سیب باغچه خیر ه شد و باو ر کر د که این سیب و اقعی است سیبهای و اقعی را زآن همسایه رو برو تو ان یافت چه تو هم رنج آوری چو ن بو ی پیاز داغ وسو سه انگیز ی که از پنجر ه آشپز خانه منزل ناشناسی می آید و هزاران آش رشته مادر و ماد ر بزر گ و همسر و خو اهر نتو اند آن مز ه را در ذهن تداعی ساز د چو ن بو ی آن جگر گی سر پل که همه می دانیم که نه جگر و دل و قلو ه اش بهتر ین است و نه ظر ف و دستهای اطمینان بخشی دار د اما همو اره آن بو را به صد دل و جگر خانگی تمیز و پاکیزه تر جیح می دهیم و یا بو ی آن دست فر و ش فقیر سر بازار که ساندو یچهای مانده خو د را به گو نه ای بر ای ما وسو سه انگیز به نمایش می گذار د که حاضر نخو اهیم شد هیچگاه آن بساط پاکیز ه ای که در خانه ز بهر درست کردن ساندو یچی مهیا کر ده ایم را به رقابت با آن بیانداز یم همیشه آن دو ر خو ش تر است آن نهال سیب پر بار تر است که در دسترس ما نیست؟ خو شبختی زآن پر نده دو ر دست ز ناکجا آباد و بی ز مان می آید ؟ اما آغوش مهر بان همین جا است در کرانه بی مر زی ناخو د آگاه اگر آن را باو ر کنیم خو شبختی نز دیکتر از هر نز دیکی است اگر آن را نظاره کنیم خو شبختی می تو اند بو سه بر تصو یری باشد که آن دو ر ها گر فته ای تصو یر ی زآن دختر ی که پاها را در رو د خانه نز دیک شهر به خنکای آب سپر ده بو د خوشیختی می تو اند لمس قاب عینکی باشد که ر و ز گار ی پیش تو جا گذاشته بو د خو شبختی می تو اند خو اندن نامه های گذشته او باشد خو شبختی مر و ر خاطرات دو ر دست تصویر رژلبی بر روی یک کار ت تبریک زرد شده در پهنه تاریخ باشد خو شبختی می تو اند گلهای پژمر ده خاطره ما شو د خو شبختی می تو اند حس پر و از ر سیدن به آن دو ر نز دیک باشد خو شبختی می تو اند خو اند ن دستور آشپزی غذای رو ح ناز نین مهر بانی باشد خوشبختی می تو اند یاد آن گر مای زیر گر دنت باشد که عطر مو هایش را به تمامی به و جو د ت فر و می برد خوشبختی می تو اند عاشقی باشد بی اد عا و بی تو قع وخو شبختی می تو اند تصویر به آغوش کشید ن آن چشمهای نگرانش باشد و این تصو ر شیر ین که به او گو ئی چشمهایت به چه این سان می نگر د ؟و……

رها کن به نهال سیب باغچه ات بنگر زیبا است عجیب نیست تا به حال ندیده ای ؟

سلام امر داد

جولای 22, 2008 by تورج عاطف

ا

ز دیر باز در میان پار سی مر د مان هر ماهی بر ای خو د نماد ی ز خو شبختی و طبیعت به ار مغان داشت نماد خر داد که او ر ا الهه خو ر داد می نماید ند تندرستی و ر سائی و نگهبان تندرستی و آب بو د و  الهه امرداد نمادی بر ای بی مر گی و نمر دنی شد ن و شاید زیبا باشد که از هنر حکیم طو س فر دو سی در استفاد ه از این دو نماد گو یم که فر مو د

ز خر داد باش از بر و بو م شاد

تن چار پایان ز مر داد باد

از این ر و به الهه امر داد و یا  مر داد سلامی گو ئیم سلامی که معنی بیمر گی دارد و شاید بتو ان به نو ع دیگر آن را نماد ز ندگی نامید مر داد تهر ان زیبا آمد در یک صبحگاه ابر ی مر داد مهمان شهر بی آب و بی بر ق و آلو ده ما شد تا بگو ید سلام آمده ام تا شما را امید دهم به بی مر گی نه آن که مر گ نمی آید که مر گ تنها رفتن جسم است آنچه بی مر گی است رو ح است و عشق و نو ر و مهری که باید میان همه ما باشد امر داد تهران 87 نسیم  خنکائی را در صبحگاه مهمانمان کر د خنکائی  که دمی  کلافگی و گر مای تابستان خشک از ما دو ر نمو د به این اند یشه کر دیم که لختی  با خو د بیاسائیم و مر دادی و زندگی گو نه  بیاندیشیم مر دادی که او ج گر ما است که می تو اند به نو عی اوج عشق هم معنی باشد مگر عشق چیز ی جز گر ما و نو ر بر آن می تو ان تصو ر نمو د ؟ مر داد مهمانمان کر د حتی چند ساعتی که در آغاز حضو ر ش بو د حضو ری که گر ما ی طبیعت را به خنکای اندکی آسو دگی مهمان کر د به مر داد سلامی می دهم به لطافت باد خنکائی که در او لین ر و زش به ما پیامی داد که ” هر چیز ممکن است ” می تو ان امید داشت به خنکای نسیمی که در گر م تر ین ماه سال بر و جو د مان می و ز د می تو اند امید و ار بو د به مهر طبیعت که به مر دمان خسته از بی آبی و بی بر قی و بی ز مانی و بی عشقی هر رو ز را به رو ز دیگر پیو ند بی اند کی ر وز اندیشی می گذر انند اعلام نمو د که می تو ان امید داشت و ایمان را در برکشید و عشق را به آغوش در آو ر د ز ابر های سیاه آسمان امر و ز صبخ تهران سلامی زعشق و در و دی ز مهر و امید دادم امید به انداز ه خنکای نسیم صبحگاهی غیر منتظر ه او لین ر و ز گر م تر ین ماه سال تا به یاد آو ر م که

آری ز ند گی باید کر د با عشق و امید و ایمان  و همه با در و دی به مر داد و همه مر دادیان به استقبال و جاو دانگی عشق رویم

تاخت ز نیم سو ی زندگی

جولای 21, 2008 by تورج عاطف

پر سید ز من سو ار دشت شاد مانی و یا باتلاق اندو ه ؟ و شاید هم سر گر دانی و ر ه به سو ی دشت بی خیالی نهادی ؟ خندید م و این گو نه پاسخش گفتم

مهر بان! ز ند گی کنم بی نگاهی به مقصد گاهی در دشت بی خیالی و گاهی در کو هستان اندیشید ن بر هر ذر ه خاکی و قطعه سنگی ز حاد ثه زندگی گاه به خرابه های تلخ اندیشی ر و م و گاه در قصر زیبای خوش بینی به کل هستی سیر می کنم گاه راهی به سو ی در یا بزر گ اندیشی و بیدلی می رو م چند صباحی هم دشت بی خیالی و صحر ا ی چاره اند یشی جنگل سبز ر فاقتها و مر داب تنهائی و در یای عاشقی است که همره من هستند گاه به آسمان غفلت رو م جائی که هیچ کس نمی تو اند مرا یابد و مو ها را در نو ازش باد خیال رها سازم چند گاهی هم در مر داب ریز بینی و کو ته اندیشی دست و پا ز نم دلم گاهی آنچنان به آسمان خیال آسو ده میل پر و از دار د و هراز گاهی در زیر ز مین بد بینی و بد عاقبتی گو شه گیر ی می کنم و لی هر چه که زیستن را تجر به می کنم می اندیشم که ز ند گی را زیستن باید ز ند گی را یاد باید گر فت و چگو نه زیستن را باید آمو خت حتی چگو نه مر د ن هم ز آن گو نه در سهائی است که نباید زآن غافل شد آنچه که باید از یاد نبر د این است که مر گ ر و زی به سر اغمان می آید پس چه خو ش اندیشی است که ما به دنبال ز ند گی ر و یم زند گی که زند گی است تنها با عشق و ر زید ن بی تو قع زیرا گنبد د کبو د با مهر در و ن و یا سیاه آسمان با ستار گان نامحدو د نیاندیشم جز به آن که زیستن را ز ند گی باید  معنی کر د باید بر دیو ار های کاهگلی شهر که از بی مهر ی خشک شده اند آبی زمهرورزی پاشیم بو ی طراو ت و خاک را دو بار ه تجر به کنیم وحس لمس چمن را دو بار ه ز نده کر د گر مای خو ر شید در یک رو ز زمستانی را بار دیگر تجر به کر د صدای خش خش بر گهای پاییز ی را بار دیگر شنید خنکای آب رو د خانه را بر رو ی پاهای بر هنه تجر به کر د چشمها را بست خر و ش امو اج در یا ها را شنید تصو یر بو سه بر لبهای یار را بار ها به یاد آو ر د بو ی عطر ش را مز مز ه کر د و بر رهگذ ر انی که در چشمهای او خیر ه می شو ند حساد ت و ر زید و فر یاد عشق سر داد سوار بر اسب سر کشی نشینیم و روبه سوی زند گی تاخت ز نیم

ترنمهای ناخدا و بانو ادامه دارد….

جولای 20, 2008 by تورج عاطف

گوئی در حال و هو ای او هستم و نمی تو انم از او بگریز م که گریز را نمی خو اهم از ترسید ن و گر یختن بی زار شد م رو ی به ترانه های بانو می آور م و می خو انم

……بدی های من چه هستند

جزشرم و عجز خو بی های من از بیان کردن.

جز ناله های اسارت خوبی های من در این دنیا که تا چشم کار می کند دیو ار است و دیو ار است

وجیر ه بندی آفتاب

وقحطی فرصت است

وترس است

و خفگی است

و حقارت است….

…………………….

و من می گو یم

ای بانو !عجز از گفتن خو بی را بدی دانستی اما مهر بان من عجز از خو د خو بی کر دن را چه می تو ان بیان کرد؟ از اسارت در دیو ار های ترس و خفگی و حقارت .. گفتی

و من از زندان دهشتناکی یاد می کند که هیچ چشمی نمی تو اند میله ها و دیو ار ها ی آن را شمر د از جیره بندی آفتاب نگو یم از مرگ مهر گو یم از  گدائی بر ای اندکی فر صت بر ای عشق و رزیدن زعشق گفتن ز عشق شنید ن و در عشق مر دن گویم

زگو دال مخو ف ترسی گو یم که ریسمان هیچ تهمتنی نتو اند ما را زآن بر و ن آرد از ترس رستم و نا امیدی منیژه  و از حقارت بیژن  گفتم از خفگی صداهائی که گو ید عاشق مر د مکهای شیرین  هامعشوقی  بو د و  هست و خو اهد بو د که همو اره تر دید زعشق و عاشقی را هدیه به فرهادها کرد و…………..

اما چو ن تو نمی تو انم تحمل کنم که عاشق نبو د و عاشق نشد و عاشق نماندو با تو این تر نم زیبایت را زمزمه می کنم

بگذار تا به طعنه گویند مردمان

در گو ش هم حکایت عشق مدام ما

ترنمهای آدینه ناخدا با بانو

جولای 19, 2008 by تورج عاطف
magnify

باز با فر و غ هم آو ا شدم بانوی شعر و عشق بر ایم ز جمعه چنین گفته بود
جمعه ساکت
جمعه متروک
جمعه چو ن کو چه های کهنه غم انگیز
جمعه اندیشه های تنبل بیمار
جمعه خمیازه های موذی کشدار
جمعه بی انتظار
جمعه تسلیم
…….
و من گفتم
جمعه هیاهو
جمعه در واژه های متروک
جمعه چو ن خیابانهای بی پایان غم و اندو ه
جمعه پر ز افکار بیمار و او هام مهجور
جمعه بیداری زبیخو ابی
جمعه در انتظار نامردمان با تصویر مادرانه مردابی!
جمعه تسلیم صداقت در بر ابر بی شرمی
جمعه آوای گر یه کو د کان بی هیچ رحمی
……………….
و باز فر و غم ادامه دهد

خانه خالی
خانه دلگیر
خانه در بسته هجو م جو انی
خانه تاریکی و تصویر خو ر شید
خانه تنهائی تفال و تر دید
خانه پر ده وکتاب و گنجه تصاویر
…………………….
و من گو یم به بانوی محبوب
خانه پر ز تنهائی های مهجور
خانه پر ز دلگیری ز دلشکستنی های معمو ل
خانه در بست در اختیار پیری
خانه اسیر تاریکی و مر گ مهر و تصورنور عشق آن ستاره ای جعلی
خانه تنهاتر از تنها و خالی زحافظ پر ز تو همات ناخدا دیوانه
خانه بی پر ده و خالی زکتاب و پر ز کمدی تصاویر گذ شته و خنده
………………………………..
وبانو باز نجو ا می کند و گو یدم
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
دردل این جمعه های سامت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه چه آرام و پر غرورگذر داشت…
………………………………………
و من گو یم که
کدام آرامش واینجا پر ز غر و ر مادر انه قلابی است
در دل این تو همی که آخرین ر و ز هفته  تیرماهی است
آخرین امید یافتن مادری بر اشکهای دخترکم خالی است
طفلکی بانو ی کو چکم چه هجرانی زآن واهی   مادر   رویائی است
در دل خانه های این مادر  گونه جز هوس و فر یب هیچ بود و هیچ
آه چه پر غر و رو دروغ و مداوم ادعا در گو شهایمان پیچ بو د و پیچ
وپرسم که پهشت ز یر پای مادر انی چنین نیز بود؟
و مر ددر یائی سهمش زبی کران عشق و مستی تنها مردابی   چنین  نیز بود؟

مر ثیه نمی نو یسم

جولای 18, 2008 by تورج عاطف

یک دفعه دیر می شو د چه رسم ناخوشایندی است که همواره دیر بر سیم عادت کر ده ایم که در رثای دیگران بنو یسیم و بعد به بیان بیوگر افی و آثار و بعد در قطعه ای که نام هنر مندان بر آن نهاده ایم آنان را رها کنیم اما قصد ندار م این گو نه بنگار م زیرا کار م زندگینامه و مصیبت نامه نویسی نیست منتقد سینمائی هم نیستم دو ست دار م از عشق و ز ندگی و هنر و هنر مندی چو ن شکیبائی آن گو نه که خو د شناختم بنگارم . شکیبائی از معدو د هنر مندانی بو د که با چشمهایش آن گو نه سخن می گفت که شاید نیازی نبو د که با کلام و تن صدای گیرایش به حرف آید شاید اگر شکیبائی در عصر سینمای صامت زندگی می کر د باز هم چنین مطرح بو د هامو ن سینمای ایر ان در آن فیلم جاو دانه مهر جو ئی سر گشتگی و کلافگی و عاشقی بهر معشو ق و نه عاشقی بهر عشق را به نمایش گذاشت آن سالها حس سر گشتگی شکیبائی را بر پر ده سینما دید م و بعد در کشاکش رو ز گار در هنگامه ای خاص که چو ن او شد م به این اندیشید م که بر استی آن فیلم هامو ن شکیبائی و یا شکیبائی هامون بو د؟ تمامی حس رقیق که عشق نیست که حس ترس و فرار که به دستاوزی چو ن عشق چنگ می ز ند در این فیلم دیدم و بعدها تجر به کردم و این او لین خاطر ه من با هامو ن شکیبائی بو د که این نقش هامو ن را در پاره ای از او قات من هم بازی کر دم و لی در دنیای حقیقی هامو نی من هیچگاه نتو انستم چو ن او و دنیای سینمائی هامو نش پر شو ر و عاشقانه از یک عشق در رو ز گار واقعی باشم و در رو ز گاری که سر یال رو ز و رو ز گاری را مشاهده کر د م به در ستی دیدم که معجز ه عشق مادر ی ( ژاله علو) از راهزنی چگو نه مر دی پر عشق به زیستن و زندگی و کار و تلاش می سازد آن گو نه که تفنگ و نیر نگ و فریب و دزدی رنگ خو د را به داس و صداقت و تلاش و عشق تغییر می دهد اما او ج خاطر ات من از شکیبائی آن وکیلی بو د که در خانه سبز زند گی در کنار خانواده اش بنا نهاده بود  رضا صباحی  همان وکیلی که زعشق می گفت ز عشقی که سبز و جاو دانه ای به گو نه است که حتی اجداد منقش شده در تصاویرش را هم با خو د همراه می دید و این مصداق همان کلامی بو د که اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است شکیبائی با کلامش با میمیکهای صورت و جاو دانه دیالو گهای که ادا می کر د هر چهار شنبه خانه های همه ما را سراسر از عشق می کرد و این گو نه سبز جاو دانه شد خانه سبز و ر و ح سبز و سر انجام سرزمین سبز و جاو دانه رو ح سبز شد تر نمهای سهر اب را به یاددار م که در مجمو عه ای می خو اند و هنگامی که به آن تر نمها با صدای شکیبائی گوش می داد م به شکیبائی سهراب گو نه ای می رسیدم از شکیبائی آثار دگری نیز دیدم صبحانه بر ای دو نفر از دیگر آثار شکیبائی بو د که آنجا نیز در سهائی از و صل حتی در ظاهر هجر می داد در سها ز جفت ایرانیانی که بسیار ز یاد ند و هر روز بی هیچ دلیلی دو ر و دو ر تر از هم می شو ند اما آخرین اثر شکیبائی را یک ر و ز قبل از مرگش دیدم اتوبوس شب
شاید کمتر اثری بدو ن استفاد ه از ابزارهای متدوال داستانهای عاشقانه که همو اره یک ز و ج را به نمایش می کشد می تو انست این گو نه عاشقانه ها را نمایش دهد اما در این فیلم در خشن ترین رابطه انسانی یعنی رابطه دو دشمن در یک جنگ عشق جاری است در این حکایت عشق مابین شکیبائی با اسرای عراقی و آن پسر ک احساساتی بسیجی بخو بی هو یدا می شودآنجا که حتی بر روی جاده ای مین گذاری شده در دل شب اشکهای شکیبائی که عاشقانه بر زمین می ریز د و یا آن کشیده که زعشق انسان دو ستی بر گو نه پسر ک بسیجی می زند که قصد کشتن اسیر ی را دارد شکیبائی در این فیلم هم زعشق بی کلام گو ید ز عاشقی مر دی که یک پا است و در به در به دنبال فرزندش از لابه لای امو اج پراکنده یک رادیو مستعمل شکسته می گردد عشقی که با گذاشتن دسته گلی در یک پو که نارنجک هم هویدا است عشقی که آن پسر ک نیمه ایر انی و نیمه عراقی از خو ر دن فالو ده و بستنی ایرانی ازسوی عراقیها و شنیدن به آواب ام الکلثو م عراقی ها توسط ایرانی هامی گو ید زآن پل در رو یا که دو طر ف ارو ند ر و ند ما و یا شطالعرب عراقی ها را وصل کند و پل دو ستی و عشق نام گیرد آن عشقی که شکیبائی با عوض کر دن نوار های موسیقی عربی و ایرانی نشان می دهد موسیقی که دو طرف دشمن هر دو آرام می گیرند و در مو سیقی عشق را می یابند و یا آن هنگام که به بهیاری که قصد دارد بعثی را بکشد می گو ید تو نباید چو ن او شوی بلکه باید او را چو ن خو د ت کنی و شکیبائی باز یک پدر و عاشق را نمایش می گذارد دیگر هامو ن نیست وکیل عاشق زن و فر زند و عرو س و پدر و مادر و خو اهر زاده و دنیا هم نیست اما رو ح سبز و کلام سبزش دریچه نگاه عاشقانه سبزش جاو دانه شد اشکهایم مجالی بر ای ادامه نمی دهد نمی گو یم خدایش بیامرزد که می دانم هنرمند همو اره آمرزیده است زیرا عشق را هدیه می دهد و عشق خدای گو نه شدن است و در آخر تنها از زبان حافظ می تو انم از او خداحافظی کنم
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دو ام ما


قصه شب مهتابی

جولای 17, 2008 by تورج عاطف

من و آیلی و یاسمین خو اهر زاده ام ماجرائی را دیشب داشتیم به پشت بام خانه جائی که به یاد حیاطهای پر صفا سالهای دو ر درست کر ده ایم رفته و از آنجا به ماه نگاه می کر دیم ماه دیشب همان ماه شب سیز ده بو و هنو ز یک شب تا و عده دیدار در بدر کامل  و مهتابی عاشقانه را به ما می داد اما همین ماه شب سیز ده هم چو ن تمامی آفریده های خدا زیبا بو د جابه جائی ماه بر ای ما سه تا جالب بو د دفعه او لی که ماه پشت ابر ی سیاه رفت آیلی و یاسمین غمگین شدند و نا امید با ماه زیبای آن شب خو استند و داع کنند و لی من گفتم ” ماه پشت ابر باقی نمامند” بچه ها طبق معمو ل سو ا ل پیچم کر د م و من از آنها خو استم منتظر بیرو ن آمدن ماه شو ند تا جو اب سوالشان را بگیر ند و ما منتظر شدیم چهر ه های پر از کنجکاوی و بی قراری و نگر انی بچه ها بر ایم جالب بو د و سر انجام که ماه از پشت ابر بیر و ن آمد فر یاد ” دائی ” و “بابا ” که از زبان یاسمین و آیلی بیر و ن آمد به آسمان رفت  تا جو اب سو الها را بگیر ند و من خندیدم و گفتم بچه ها دیدید در حالی که آسمان سیاه بو د و هیچ نشانی از ماه نمی دیدیم به یک بار ه ماه از زیر ابر در آمد همه جا را رو شن کر د اسم این یعنی ” ماه زیر ابر نمی ماند” زندگی هم این گو نه هست راستی ها و مهر بانیهای و اقعی و عشقهای تا بی نهایت و اتفاقهای خو بی که در زندگی زیبای همه ما قرار است اتفاق افتد شاید گاهی زیر حر فهای در و غین و آد مهای فریب کار و حو ادث غمگین بر و ند اما همیشه شاد ی و عشق و زندگی پیر و ز خو اهند شد و این گو نه هست که ” ماه زیر ابر باقی نمی ماند”دیشب هر سه کلی در زیر نو ر ماه بازی کر دیم و از آنجائی که آیلی و یاسمین همیشه لنگ نفر سو م بر ای و سطی بازی کر دن هستند من عضو سو م تیم وسطی آنها شد م و صدای قهقهه ما مطمئنا به ماه هم رسید و قرار گذاشتیم که امشب هم در ماه شب چهار د هم به پشت بام ر و یم و به ماه بنگر یم و یاد بگیر یم که عشق خو اهد ماند و مهر بانی خو اهد ماند و در ستی و صداقت چو ن ماه خو اهد ماند و نفر ت و خشم و در و غگو ئی و فر یب چو ن ابر های سیاه ظاهرا بزر گ نمی تو انند ماه را زیر ابر نگاه دار ند پس امشب از همه ناز نینانی که این چند خط ناخدا را می خو انند دعو ت می کنم که به رو ی عر شه کشتی عشق آیند و همه با نگاه به این ماه زیبا بخو انند
اگر عشق همان عشق باشد هیچ غیر ممکنی وجو د ندارد
بیائیم همه جشن ماه را با لبخند و دلی پر عشق و غریو شاد مانی داشته باشیم
ناخدا و آیلی و یاسمین با شما امشب خو اهند بو د
قصه ماه همان قصه عشق است و عشق همان قصه شب مهتابی

روز پدرانه

جولای 16, 2008 by تورج عاطف

دختر م صبح مرا از خو اب بیدار کر د هدیه ای به من داد و گفت ” پد ررو ز ت مبارک ” شیر ینی یاد آو ر ی چنین ر و زی از سو ی بانوی کو چولویم بر ایم بی نهایت بود و این شیر ینی ز مانی بر ایم بیشتر می شد که در زیر سو الهای سخت آیلی کو چو لو به دنبال جو ابهای منطقی باید می گشتم سو ال او ل آیلی خیلی ساده بو د ” چرا رو ز پدر تعطیل است و ر و ز مادر این گو نه نیست ؟” خو ب جو اب به این سو ال بسیار سخت بو د در رو ز گار بی منطق همه چیز را می تو ان همه گو نه تحلیل و اجرا کر د شاید این فر یاد بسیاری از فمنیستها  چو ن بانو ی کو چو لو من  باشد و صد البته سو ال بجائی است ؟ شاید بسیار ی از مر دان هم ادعا کنند که این تعطیلی دلیلی بر بر تری نیست اما باز کجاست  کسی که مدعی امتیاز بیشتر برای به اصطلاح آقا بالا سر ها نشو د اینجا هم ظلم به بانو ان را نبیند   اما جو ابهای منطقی  به آیلی  هر چه می تو انستند که باشند  اما بر ای تو ضیح آنها  به یک کو د ک 8 ساله باید به نو ع دیگر ی از پاسخگو ئی متو سل  میشدم از این ر و سعی کر د م که به سو الهای آیلی در مو ر د رو ز پدر جو اب ندهم بلکه به او بگو یم که امر و ز تنها یک ر و زاست وحقیقت این است که  ر و ز پدر و حتی ماد ر می تو اند به انداز ه تمامی ر و ز های سال باشد به آیلی گفتم روز پدر به معنای تعطیل بو د ن آن نیست مفهو م ر و ز پدر هدیه خر ید ن دیگر ان بر ای پدر خانو اده نیست مهم هم این نیست که در چنین ر و زی بر نامه های تلو یز یو ن و خصو صا فتیله که بر نامه محبو ب آیلی است اجرا می شو د مهمترین مسئله امر و ز عاشق بو د ن است عاشق بودن بین پدر و فر ز ندان و حتی بین پدر و مادر و هر کسی که پدر در اطراف خو د دارد به آیلی گفتم عاشقی زمان دارد ؟ با چشمهای زیبای سیاهش سر ش به علامت منفی تکان داد و باز پر سید م عاشقی مکان دارد و باز جو اب منفی داد و این گو نه بو د که فر صت کر دم ادامه دهم و گفتم
دختر م رو ز پدر باید به انداز ه تمام رو زها باشد یک پدر چو ن ر وز پدر باید هر رو ز احساس پدری کند هر مو قع دلش بخو اهد که پدر باشد فر ز ندش را در آغوش گیر د مادر را ببو سد و مهر بان باشد یک پدر باید هر روز و هر لحظه به فکر شادی در خانه باشد و اجازه دهد تنها فر یادی که در خانه طنین انداز شو د فر یاد شو ق و شادی باشد یک پدر باید به فکر تعطیلی نباشد به فکر فتیله نباشد در این اند یشه نباشد که هدیه ای وجو د دارد یا نه چو ن بزرگتر ین هدیه یک پدر و جو د خانو اده مهر بانش است که نام او را به ید ک می کشد یک پدر در تمام ر و زها عاشق است و این عشق را همو اره هم پدر و هم خانو اده اش بی بهانه ر وز و تعطیلی و هدیه و بر نامه فتیله جمعه تعطیله به هم هدیه دهند و ….
با آیلی بسیار از عشق گفتم از مهر بانی از قدر همدیگر دانستنها از دیدن و لذت بر دن از همدیگر از صبر گفتم و سر انجام هر دو با هم فر یاد ز دیم
اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقوله بی معنی است….
شاید کلمه مقو له بر ای آیلی سخت بو د اما به طور حتم متو جه شد همیشه باید عاشق شد و عاشق ماند

تر نمهای پدرانه

جولای 15, 2008 by تورج عاطف
پدر بی یک کلمه اضافه magnify


رو ز پدر است و همه جا صحبت از پدر نمو نه است عجیب است که در و ادی کلمات پارسی بر ای دیدن آفتاب به سراغ چراغی می ر و ند و این حکایت همان حکایت پدر نمو نه است می پر سیم اگر پدر همان پد ر باشد دیگر نیازی به معر فی دارد ؟آیا باید به دنبال نمو نه گشتن آن رفت ؟ پدر اگر همان پدر که نشان عشق و علاقه و حمایت و مهر است اگر بتو اند باشد دیگر نیازی به مقایسه شدن ندارد پدر اگر پدر باشد که خو د انسان نمو نه ای است پس چه نیاز به پسوند نمو نه دارد ؟ و این داستانها و واژه ها ادامه دارد امر و ز از تلخی ها نمی گو یم فقط آرزو می کنم که همه مر دان واژه پدر به معنای و اقعی آن که جو انمر دی و مر دانگی و مهر است را باور کنند و سعی نمایند که آن گو نه باشند و به یاد داشته باشند پدری کر د ن مهم است ترنمی بر ای عشق جاو دانه ام آیلی سرو ده ام که مدتها پیش آن را در بلاگم گذاشته بو د شاید مقالی تکراری باشد اما حس من بر ای رو ز پدر را به بهترین حال بیان می کند رو ز پدر بر همه عاشق مر دان آریائی مبارک باد

ترنمي براي تو

به چهره ات مي نگرم كه چنين آرام در بستري پر از عشق پدرانه خفته اي و با نفسهاي گرمت به من شهامت ادامه راه را مي دهی .

به صورتي كه از تلطع معصوميت و عشق مي درخشد و چشمهاي من شبنمي از بيدادي است كه بر تو رفته است .

به سيه گيسوانت مي نگرم كه عطر آن را نتوانم از ياد بردن و بي عشق آن دمي هم دم نتوانم آسوده زدن

به چشمهائي كه اين گونه در خوابند و مرا مصمم مي كنند كه تا آنجا كه تواني باشد اجازه ندهم غم جرأت حضور در آنها را داشته باشد .

به آيلي مي نگرم و مي پرسم به كدامين گناه به ديار فراموشي رهسپارت كردند ؟

به عروسكم مي گويم عطر مهر مادري چه براي تو بي دوام بود و رهسپار ديار هوسراني شد .

مرداب بي مهري چه خوش نحفه براي او بود كه از بهشت زير پايش پيشي گرفت .

مي پرسم ارزش اين سنتها و حرفهاي مردمان بي دل روزگارمان چه اندازه بود كه بر خود نام “نامادري” نهادي قبل از آن كه حتي لحظه اي مهر مادري را براي اين دخترك تشنه مهرباني هاي مادري خرج كني ؟

چه آسان شاپركي كه قرار بود در بستر انسانيت و عشق رها شود چنين آسان اسير سنت زمين و تزوير و تنها ادعاي عشق الهي و هم نوعدوستي شد .

و به آيلي مي نگرم و مي گويم دوستت دارم تا آن روز كه توان ديدن خورشيد در چشمهاي تورج ناخدا وجود دارد .

و مي دانم تا آخرين روز و آخرين غروب ناخدا عشق ناخدا سوزانتر از آفتاب برای آیلی خواهد بود و تا آن روز دوستت خواهم داشت به اندازه دنيائي كه در مقابل عشق تو بس ناچيز و بي مقدار است